شاعرانه های مانی

از یک شاعر خسته فقط شعرهای عاشقانه بخواه

شاعرانه های مانی

از یک شاعر خسته فقط شعرهای عاشقانه بخواه

کوه

 

درونم کوهی نهفته  

از جنس یخ های قطب جنوب 

این شعر های گاه و بی گاه  

وکوتاهم 

تنها  

قله ی کوچکی از حجم بزرگ اندوه است

من اینجا را مینویسم فقط برای اینکه نوشته باشم یک جور پیش نوشته  

 یک جور ساده نویسی در محیطی ارام به نام وبلاگ ..  

امیدوارم بلاگ اسکای از من دلخور نشود ! 

چرا که هنوزنتوانسته ام دوستش داشته باشم ..هنوز نمی توانم دل گرمش باشم  

بنظرم بلاگفا یک چیز دیگر است حتی اگر سرورهایش را به توپ ببندند  

حتی اگر برای یک مدت طولانی بردروازه ی ورود به ان قفل بگذارند

ماه

زیباترین ستاره ها

آنهایی هستند

که بی دلیل

به هرکسی چشمک نمی زنند

وماه

به این دلیل خوب و عزیز است

که  تنها گرد زمین می چرخد

کنار

کنار من نیستی

کنار هر که هستی

خوش باش

اگر تو با من

شب های  گرم تابستان 

خواب مزه ی دیگری می دهد 

اگر تو  با من سرد 

اگر تو با من تلخ 

اگر تو با من هیچ ...

بهشت

به تمام سیب های نچیده قسم

حدس می زنم  گناه سیب

گردن آدم بود 

 که حوا فدا کاری کرد 

یا به باغ های زیبا قسم

 شاید 

بهشت  بهحوا حسودی کرد 

وخدا 

دستور به اخراج که  نه

انتقال انهاداد  

به تمام زیبایی  جنگل قسم 

هرجا 

زنی باشد

 انجا بهشت خواهد شد  



من مردی را می شناسم

مردی را می شناسم

که هر شب

باورهایش را کنار جاده می کارد

و می رود

و صبح

قبل از اینکه مردم بیدار شند

کت و شلوار می پوشد

باور هایش را روی پوست صورتش می مالد

من مردی را می  شناسم

که هر شب

خونش را از چشمانش گریه می کند

و صبح

روی سن تماشاخانه ای در لاله زار

مردم را می خنداند

من مردی را می شناسم

که هر شب

کفش هایش را پاره می کند

و صبح

با نوک پوتینش در کنار خیابان

به بساط یک دستفروش 

لگد می زند

من مردی را می شناسم

که هر شب

شعر هایش را برای زنده ها می نویسد

و صبح

روی سنگ مزاری  با تاریخ قدیم

یک دسته گل سفید می گذارد و

می رود


راه

راه می رود شبانه

مردی که

شاعر خوبی

نیست

ولی

عاشق خوبی

هست

کنار

کنار تو 

باران می بارد

حتی کویر لوت

شراب

شراب

نه

شرابی موهایت

هشتاد ضربه شلاق خورده ام