شاعرانه های مانی

از یک شاعر خسته فقط شعرهای عاشقانه بخواه

شاعرانه های مانی

از یک شاعر خسته فقط شعرهای عاشقانه بخواه

اگر تو با من

شب های  گرم تابستان 

خواب مزه ی دیگری می دهد 

اگر تو  با من سرد 

اگر تو با من تلخ 

اگر تو با من هیچ ...

بهشت

به تمام سیب های نچیده قسم

حدس می زنم  گناه سیب

گردن آدم بود 

 که حوا فدا کاری کرد 

یا به باغ های زیبا قسم

 شاید 

بهشت  بهحوا حسودی کرد 

وخدا 

دستور به اخراج که  نه

انتقال انهاداد  

به تمام زیبایی  جنگل قسم 

هرجا 

زنی باشد

 انجا بهشت خواهد شد  



من مردی را می شناسم

مردی را می شناسم

که هر شب

باورهایش را کنار جاده می کارد

و می رود

و صبح

قبل از اینکه مردم بیدار شند

کت و شلوار می پوشد

باور هایش را روی پوست صورتش می مالد

من مردی را می  شناسم

که هر شب

خونش را از چشمانش گریه می کند

و صبح

روی سن تماشاخانه ای در لاله زار

مردم را می خنداند

من مردی را می شناسم

که هر شب

کفش هایش را پاره می کند

و صبح

با نوک پوتینش در کنار خیابان

به بساط یک دستفروش 

لگد می زند

من مردی را می شناسم

که هر شب

شعر هایش را برای زنده ها می نویسد

و صبح

روی سنگ مزاری  با تاریخ قدیم

یک دسته گل سفید می گذارد و

می رود


راه

راه می رود شبانه

مردی که

شاعر خوبی

نیست

ولی

عاشق خوبی

هست

کنار

کنار تو 

باران می بارد

حتی کویر لوت

شراب

شراب

نه

شرابی موهایت

هشتاد ضربه شلاق خورده ام